ب

خرید بک لینک
میشمارم. این هفتمین بار است که تا ته آن کوچه رفته و برگشتهام. پی سراب دویدن، آزمون است یا نفرین؟ چه حکایتی! پرندهٔ هراسان، عاقبت در دستهای قوی و مطمئنّ صیّاد آرام میگیرد. رهایی بهتر است یا دمی آرام گرفتن؟ کاش نوبت سفر برسد و راه بیافتم پی لالایی گنگی در دوردست. یک روز عاقبت باطن چیزها را میبینم و راه، مرا پیدا میکند. این را زمانی به خودم وعده میدهم که بیمُهر و شتابزده امّا با قلب حاضر گوشهٔ سالن تاریک نماز میخوانم. جایی نماز میخوانم که کسی نخوانده و قبله را نمیشناسد. تمام روز با بیقراریام مدارا میکنم، با قصّهٔ دیگران خودم را فراموش میکنم و جلسه پشت جلسه پیش میبرم. شب، عطر یاسهای رازقی که تازه شکفتهاند تسکینم میدهد. از پنجرهٔ اتاق نگاه میکنم به حیاط همسایه. استخر خانهٔ متروک، پر از آب است و برگهای خشک شناور. شبانه در کنارش آتش افروختهاند. نمیفهمم چرا و میاندیشم که همهچیز بیربط است. باران و رعد و طوفان نیمهٔ مرداد، سرماخوردگی چلّهٔ تابستان، قهوهٔ شش و سی دقیقهٔ صبح،... همه با جنون من همسو است و دارم به این پراکندگی خو میگیرم.  ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 16:48

بعد از چهار سال رفتم به مجلس قدیم و نشستم همان گوشهٔ همیشگی. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. سخنران داشت از رنج میگفت که پالاینده است و من حالا بهتر میفهمیدم. حالا روشنتر بود معنای زنده-گی که رشته به رشته با مرگ در هم تنیده است. میدانستم که تنها یک ایمان عظیم میتواند زیستن و مرگ را از جان کندن فراتر ببرد. دیگر از تردیدهایم نمیترسیدم، سؤالهایم را دوست داشتم، شرمم کمتر و اشتیاقم اصیلتر بود. سرشتم را بهتر میشناختم؛ بله «فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی». رفتنها و برگشتنهایم، چرخیدن محتومی بود در یک حلقهٔ اتّصال ناگسستنی. تنها آمده بودم امّا تمامتر بودم، آرامتر بودم. سیاهیهای روضه، نواها، زمزمهها و اشکها برگشتهاند. گاهی هم خانه به مسافر برمیگردد. گاهی هم کشتی به طوفانزدهها میرسد.  ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 10:41

صفحه بندی